مطالب ماندگار - سخنی از بزرگان - شعر ...

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

 

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

 

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به روم و گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

 

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

 

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا می ریم.

و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

 

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

 

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلی آسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب آزمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

 

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز.

مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

 

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...

 

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

 

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.

برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.

درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

 

توی نامه نوشته بودم:

 

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه

باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...

توی دادگاه منتظرتم... امضا؛ مهناز.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 10:1 AM  توسط شادی | 
امیری به شاهزاده خانومی گفت :

من عاشق توام....

شاهزاده گفت:

زیباتر از من خواهرم است که اکنون پشت سر تو ایستاده است....

امیر برگشت و هیچ کس را ندید!!!!!!!!!

شاهزاده گفت تو عاشق نیستی!!!!!!!!!!!

عاشق به غیر نظر نمی کند.....

+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 3:42 PM  توسط شادی | 
شیشه ی پنجره را باران شست.......

                        از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست.....

 

 

سلام دوستای گلم.... الان ۲ ماهه که هر چی سعی میکردم نه میتونستم بیام تو بلاگفا .... نه تو وبلاگ خودم ... نه بقیه وبلاگا؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ نمیدونم مشکل از چی بوده !!!!!!!!!!!

به هرحال الان تازه موفق شدم بدون هیچ وقفه ای بیام تو بلاگفا.....

حتما بهتون سر میزنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 1:37 PM  توسط شادی | 

 این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند،  از زمین می گذرد. زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب. و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند.

اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد... رنج و نبرد و صبوری را...

و این آغاز زندگی انسان بود...

 فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

عزیز من
خوشبختی
نامه‌ای نیست
که یک روز
نامه رسانی
زنگ در خانه‌ات را بزند
و آنرا به دستان منتظر تو بسپارد...!
خوشبختی
ساختن عروسک کوچکی است
از یک تکه خمیر  رنگین شکل پذیر.
به همین سادگی
بخدا به همین سادگی
اما یادت باشد
که جنس آن خمیر
باید از عشق و ایمان باشد...
نه هیچ چیز دیگر.
به همین سادگی
بخدا به همین سادگی

 فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

یادمان باشد، فردا ،حتما، ناز گل را بكشیم...
حق به شب بو بدهیم...
و نخندیم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا...!
زندگی شیرین است!
زندگی باید كرد...
و بدانم كه شبی خواهم رفت .... !!!
و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 5:57 PM  توسط شادی | 

 

 من و خدا...

 گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ي دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم... آرام برایت بگویم و بگریم... در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی... من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم...

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند... اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان... چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود...

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم... آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی... تو هرگز گوش نکردی... و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید...

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی... پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی... بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی... می خواستم برایم بگویی، آخر تو بنده ي من بودی... چاره ای نبود جز نزول درد، که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی...

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:  اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم... تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر... من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم...

گفتم: مهربانترین خدا... دوست دارمت ...

 
 

 مجنون...!

یک شبی مجنون نمازش را شکست... بی وضو در کوچه لیلا نشست... عشق آن شب مست مستش کرده بود... فارغ از جام الستش کرده بود.... سجده ای زد برلب درگاه او... پر ز لیلا شد دل پر آه او...

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای... بر صلیب عشق دارم کرده ای... جام لیلا را به دستم داده ای... وندر این بازی شکستم داده ای... نشتر عشقش به جانم می زنی... دردم از لیلاست آنم می زنی... خسته ام زین عشق، دل خونم مکن... من که مجنونم تو مجنونم مکن... مرد این بازیچه دیگر نیستم... این تو و لیلای تو! من نیستم...

گفت: ای دیوانه لیلایت منم... در رگ پیدا و پنهانت منم... سال ها با جور لیلا ساختی... من کنارت بودم و نشناختی... عشق لیلا در دلت انداختم... صد قمار عشق یک جا باختم... کردمت آواره ی صحرا نشد... گفتم عاقل می شوی اما نشد... سوختم در حسرت یک یا ربت... غیر لیلا برنیامد از لبت... روز و شب او را صدا کردی ولی... دیدم امشب با منی، گفتم بلی... مطمئن بودم به من سر میزنی... در حریم خانه ام در میزنی... حال این لیلا که خوارت کرده بود... درس عشقش بیقرارت کرده بود... مرد راهش باش تا شاهت کنم... صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 2:15 PM  توسط شادی | 
 

                         

 سلام دوستای گلم 

خیلی وقته دنبال یه مطلب خوب میگردم که به مناسبت روز ولنتاین " روز عشق " براتون پست کنم

بعضی از علما  میگن روز عشق (ولنتاین) البته به تقلید از اروپایی ها ۲۶بهمن ه که داستانش رو با یه سرچ تو گوگل میتونین بخونین

یه عده شون میگن روز عشق ایرانی ها ۳روز بعد از ولنتاین یعنی ۲۹ بهمن هستش

بعضی از علما هم میگن روز ۵ اسفنده که به خاطر منطبق شدن نام این ماه با روز پنجم ، این روز "روز زمین و زن" نامیده میشه که به اصطلاح اسفندگان هم بهش میگن و این روز رو بعنوان "روز عشق " قبول دارن. 

بالاخره ما که نفهمیدیم تاریخ دقیق این روز بزرگ " روز عشق " کی ه!

ولی برای ابراز عشق و علاقه نیاز به روز و زمان خاصی نیست و عشق همیشه تو دلای ما زنده ست

                     

بهرحال میخوام به بهانه این مطلب این روز بزرگ رو به همه ی کسانی که عاشقانه دوسشون دارم  تبریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک بــــــــــــــــــــــــــگم       

روز عشق مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک              

                                 

فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

دیر گاهیست كه تنها شده ام... قصه غربت صحرا شده ام .... وسعت درد فقط سهم من است.... بازهم قسمت غم ها شده ام.

دگر آیینه ز من بی خبر است.... كه اسیر شب یلدا شده ام... من كه بی تاب شقایق بودم.... همدم سردی یخ ها شده ام... كاش چشمان مرا خاك كنید.... تا نبینم كه چه تنها شده ام....

فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

بگذار عظمت عشق را درک نکنی! زیرا آنقدر عظیم است که تو و هستی تو را نیز نابود می کند... بگذار گرمی عشق را حس نکنی... تا معنی خاکستر عشق را نیز ندانی!

اما...

اما اگر عاشق شدی فقط یکی را دوست بدار، تنها برای یک نفر قدم بردار و تنها برای یک نفر عشق پاک وآسمانی داشته باش.

فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

دوستی را به هیچ مقصد نخواهید... مگر اعتلای روح! چرا که عشق اگر مقصد تمنا کند به غیر آنکه پرده خویش بر گیرد و راز خود بر نماید، باری نام عشق نگیرد و خود حجابی شود سترگ که دامن گستراند و غیر بیهودگی بار ندهد.

فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا كردم!

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

 پس از یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی كه در تنهایی ام رویید، با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمی دانم چرا رفتی نمیدانم چرا،شاید خطا كردم

و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد

كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنكه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد!

ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید

كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید

كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر نمی دانم چرا؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

"یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود"

آری، من درون دو کنگره عرشی جای گرفتم تا به حقیقت ها بپیوندم. زمین برایم کم است و در آسمان هم حیران خواهم ماند. من در خدا تفسیر خواهم شد. من آیه کتاب آفرینشم. من سوره ی "انسان" هستم و در "دهر" زندگی میکنم. من "علق" بودم ولی به "فلق" خواهم رسید.چه کسی آینه ی من خواهد شد؟ چه كسی برای روشنی فردایم فانوسی به من هدیه می کند؟ چه کسی دستان مرا می گیرد و در دستان خورشید می گذارد؟ چه کسی قدری از مهتاب را بر چهره ی شگفت زده ام می پاشد و مرا از تحیر می رهاند؟ دلم می خواهد بیدار شوم. تاریکی، قلب مرا می فشارد و دیوارها آزارم می دهند. من خانه ی بی دیوار می خواهم و روز بی پایان و روشنی جاودان.

فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

دوست دارم......

دوست دارم آغاز شوم....

دوست دارم چون قطره باران بر بام هر خانه ای ببارم تا از راز مردمان آن خانه سر درآورم...

این كار مرا به حساب كنجكاوی نگذار!!!!

دوست دارم با غم تك تك آنها مأنوس شوم تا بتوانم تسكینی بر درد و زخم مانده بر قلبشان باشم.......

دوست دارم پرواز كنم ، دوست دارم در اوج بمیرم.......

اما...! نه... تاب دوری از تو را ندارم........

دوست دارم اشكهای روی گونه ات باشم، چون می دانم كه هر قطره اشك تو تاوان سخت انتظار است...

دوست دارم برای لحظه ای از خود دور باشم و همچون قاصدك كنار پنجره ی اطاقت ظاهر بشوم و تو را ببینم كه چگونه بی تابی....

دوست دارم گریه هایت را با من تقسیم كنی... اما نه...

تحمل گریه هایت را ندارم، دوست دارم خنده هایت را با من تقسیم كنی ....

اما...! خنده هایت آنقدر كمند كه بی انصافیست اگر نیمی از آن را برای خود بدانم......

فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

 

خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبتی درازمدت و با هم بودنی مجدانه است. عشق ثمره خویشاوندی روحی است . اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد ، در طول سالیان و حتی قرن ها نیز تحقق نخواهد یافت.

" جبران خلیل جبران "

فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

ما همسایه خدا بودیم یادت هست؟

شاید دیگر مرا نشناسی! شاید مرا به یاد نیاوری، اما من خوب تو را میشناسم. ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا. یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی. و من همه آسمان را دنبالت میگشتم، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم. خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود، نور از لای انگشت های نازکت میچکید. راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند. یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط میگفت: همین که پایتان به زمین برسد، میدانم چطور از راه به درتان کنم. تو شلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که میشد در آغوش نور به خواب میرفتی. اما همیشه خواب زمین را میدیدی. آرزویی، رویاهای تو را قلقلک میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم، بچه های دیگر هم، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را. ما دیگرنه همسایه هم نبودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...........

دوست من، همبازی بهشتی ام! نمی دانم چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: از قلب تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو ، از دلت شروع کن. شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم...!

فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 12:47 PM  توسط شادی | 
عشق خود را نثار كساني كنيد كه با شما در تعارض و تخاصمند. عشق ورزيدن به كساني كه شيرين و نازنين و دوست داشتني اند كار آساني است. براي اينكه عمق عشق را در قلب خود تجربه كنيد ببينيد كه چقدر آنان را كه تحملشان برايتان دشوار است، دوست داريد.

« وين داير »

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 1:33 PM  توسط شادی | 
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم، ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم.

حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده.....!

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 1:31 PM  توسط شادی | 
حسین آموخت که «مرگ سیاه» سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا «زنده بمانند»!

هر چند ! کسانی که گستاخی آن را ندارند که «شهادت» را انتخاب کنند، «مرگ» آنان را انتخاب خواهد کرد!


« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 1:26 PM  توسط شادی | 
هیچ گاه عشق به آدمیان را همیشگی مپندار !

از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی ...

و اگر خورد شدی باز هم نامید مشو

چون آرام جان دیگری در راه است....

« اُرد بزرگ »

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 12:34 PM  توسط شادی | 
بگذار گریه کنم ……………..نه برای تو………………..

برای عشقی که مرده است

بگذار گریه کنم ……………..نه برای تو………………

برای صداقت که کمرنگ شده است

بگذار گریه کنم ……………..نه برای تو ……………….

برای غمها که یکنواخت شده است

بگذار گریه کنم ……………..نه برای تو………………..

برای آرزوها که از بین رفته اند

بگذار گریه کنم …………….نه برای تو………………..

برای محبت ها که ساکت شده اند بگذار گریه کنم ………….
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 2:1 PM  توسط شادی | 
دنیا فقط به عشق نیاز دارد به عشق شیرین
این را وقتی غمگینم می فهمم
بهتر است عاشق باشیم و ببازیم تا این که هرگز عاشق نباشیم

« آلفرد تنیسون »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 1:56 PM  توسط شادی | 

یا چیزی بنویس که ارزش خواندن داشته باشد ، یا کاری کن که ارزش نوشتن داشته باشد.

« بنجامین »

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 9:13 AM  توسط شادی | 

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آن است که بعداز هر زمین خوردنی برخیزی.

« گاندی »

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 11:23 AM  توسط شادی | 
ستاره به چشم کوچک می نماید , اما این گناه چشم است نه کوچکی ستاره , دستهایی که کمک میرسانند , مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.
+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 10:39 AM  توسط شادی |